صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
خانگي سازي
پست الکترونيک
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين تمامي مطالب
اضافه كردن به علاقه مندي ها
----------------------
ارتباط با ما از طريق ياهو مسنجر
مقالات
مشاهیر ترکمن
تاريخ اوغوزها (تركمن ها)
بازي هاي تركمني
موسیقی ترکمنی
آداب و رسوم تركمن
روایات و حکایات
داستان هاي كوتاه
مطالب جالب و خواندني
معرفي و دانلود كتاب
طنز و كاريكاتور
ویدیو کلیپ ترکمن
آلبوم عکس ترکمن
اخبار کوتاه
براي جستجو واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
لازم به ذکر است این وبلاگ همچنان آمادگی همکاری برای بیان اخبار و فعالیت های کانون فرهنگی مختومقلی فراغی دانشگاه آزاد گرگان را دارد.
مجله تركمني فرهنگي ، علمي ، اجتماعي ميراث آنلاین
" کانون فرهنگی مختومقلی فراغی "
دانشگاه آزاد اسلامي گرگان
بوسیله مترجم آنلاین، شما می توانید تمام صفحات وبلاگ ميراث آنلاين را به 35 زبان دنیا مشاهده نمایید.

اطلاعيه هاي وبلاگ :
كاربر گرامي خوش آمديد!. اميدواريم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد .
براي مشاهده وبلاگ بهتر است از مرورگرهاي IE و Google Chrome استفاده كنيد
برای بهتر شدن وبلاگ حتما نظرات و پيشنهادات خود را با ما در ميان بگذاريد.
با تشکر ـ مدير وبلاگ
:: هفت بند عشق
موضوع :داستان هاي كوتاه
بند اول
از وقتي مختار به دنبال دانستن روز تولدش مي گشت ، همه از جيك و پيك كارش سر در آورده بودند. همه فهميده بودند او براي چه كاري به دنبال روز تولدش ميگردد. ديگر همه مي دانستند كه مختار عاشق جيران است و جيران هم بوي عشق را مثل بوي همة گلبرگ هاي دنيا با دماغش حس كرده بود.
بند دوم
كسي نمي دانست مختار چرا ناگهان تصميم به ازدواج گرفته بود. اما مختار ميدانست . مي دانست كي اين تصميم را گرفته است. جيران را هميشه در روستا مي ديد ، اما از همان روزي كه گوسفند مادر جيران زائيده بود و او رفته بود تا بزغاله را به مادر جيران بدهد ، جيران را هم ديده بود. ديده بود كه روسري اش را دور موهاي بافته اش بسته و با عروسكش بازي مي كرد. مختار ابتدا نفهميده بود او خود جيران است. فكر كرده بود اشتباه مي كند. فكر كرده بود شايد يكي از دختربچه هاي روستاست كه به آنجا آمده و دارد با عروسك بازي مي كند. اما وقتي بزغاله را در حياط به زمين گذاشت ، ديده بود كه جيران عروسك را گذاشته بود زمين و سريع دويده بود به سمت بزغاله و بغلش كرده بود و نازش كرده بود. با شوق گفته بود : «چه نازه اين . بزرگش ميكنم. مال من است. به كسي نمي دهمش»
مختار برق چشمان جيران را هم ديده بود. ديده بود حتي كه به مادر پيرش التماس كرده بود كه آن بزغاله را به او بدهد تا بزرگش كند و حتي شنيده بود كه جيران گفت : «نبايد بفروشيم. اين بشود بچة من»
و مادرش تا حركات بچهگانة او را ديده بود ، چيزي نگفته بود. تنها سري تكان داده بود و رفته بود به داخل خانه تا براي مختار چيزي بياورد. مختار هم تكيه داده بود به در و منتظر مانده بود .
از سري كه مادر پير جيران تكان داده بود ، او هم فهميده بود ميخواست چه بگويد. حتم مثل مختار مي خواست بگويد كه ديگر از سن و سال جيران گذشته كه اين گونه حركات بچهگانه از خودش نشان بدهد. چهل سال ، سن كمي براي يك دختر نبود ، اما حركات آنروز جيران به دختر بچه هاي كوچك مي مانست.
آنروز چشم مختار به جيران بود و از شدت شوقي كه او داشت ، حيران مانده بود. تا اينكه جيران سرش را بلند كرده و پرسيده بود : «به اين بزغاله چه بايد بدهم؟»
مختار تمام حواسش به بزغاله بود و شادي زيادي كه در نگاه جيران برق مي زد. جيران باز پرسيده بود : «مختار! پرسيدم چه بايد بهش بدهم تا نميرد؟»
مختار فقط توانسته بود بگويد : «شير»
جيران خنديده بود. خندهاي كودكانه و از ته دل. بعد هم گفته بود : «نميگذارم گرسنه بماند. بچة من است.»
وقتي انعام را از مادر پير جيران گرفته بود و در خانه را بسته و خواسته بود از آنجا دور شود ، حس كرده بود دلش سنگين شده. چيزي غريب به دلش نشسته بود. چيزي شبيه نشستن يك قناري روي برفها. دو قدم مي رفت جلو اما دلش يك قدم برميگشت به عقب. برميگشت به سمت پادري خانه اي كه جيران و مادر پيرش زندگي مي كردند.
بند سوم
از همان روز به بعد ، قلب مختار جور ديگري در دلش مي تپيد. يك روز گذشت . دو روز گذشت. روزهاي ديگر هم گذشت. اما از همان زمان ، مختار نه روز مي شناخت و نه شب . مدام نگاه معصومانة جيران را مي ديد كه از شوق داشتن بزغاله ، برق زده بود. برقي كه شعله اش افتاده بود در دل مختار و معلوم هم نبود به اين زوديها كم يا خاموش شود.
بند چهارم
مختار ديگر مثل هر روز نبود كه وقتي گلة روستا را به دشت مي برد ، مي رفت به گوشهاي و بي هيچ فكري و خيالي دراز مي كشيد و چرت ميزد. حالا وقتي ني مي زد ، صداي نياش سوز داشت.
هميشه ني مي زد . اما پيشتر ، چون چوپان بود ني ميزد. هيچ هم نمي دانست ني را براي چه مي زنند. اما حالا ديگر صداي ني او با صداي ني كه قبلاً ميزد ، فرق داشت. جور ديگري مي زد. حتي مردم روستا هم اين موضوع را فهميده بودند. فهميده بودند كه صداي ني مختار فرق كرده است. اگر هم مستقيم به او نمي گفتند ، مختار اين را از اشتياق زياد آنها به شنيدن صداي ني و حرفهايشان مي فهميد. شبها كه گله را به روستا مي برد و مي رفت به تنها مغازة روستا كه مال «كل تاقان» بود ، همه از او ميخواستند كه ني بزند. او هم مي زد. وقتي نواختن ني اش تمام مي شد ، باز هم ميخواستند كه بزند. و او هم مي زد. با لذت هم مي زد. با تمام وجود در ني مي دميد. به همين خاطر ، همة مردم روستا را شيفتة صداي ني اش كرده بود.
كار و بار مغازة كل تاقان هم گرفته بود. شب ها تقريباً همة مردهاي روستا در آنجا جمع مي شدند. جمع مي شدند تا از صداي ني او لذت ببرند. همه حدس مي زدند كه بايد سري در اين ناله هاي جديد ني مختار باشد.
هركس حدسي مي زد.
كسي مي گفت : « سن مختار رسيده به 45 سالگي . 45 سال يعني پختگي .»
و كساني ديگر مي گفتند : «خيلي ني زده و استاد شده. استعدادش تازه گل كرده.»
و بالاخره افرادي هم بودند كه ميگفتند: « سوزي كه ني هفت بند مختار دارد ، سوز عشق است. مختار عاشق شده.»
و به اين ترتيب ، رفته رفته همه فهميدند چه سري در سوز ني هفت بند مختار خوابيده است. فهميدند كه مختار عاشق جيران است.
بند پنجم
مختار بايد كاري مي كرد. دلي كه تا آنوقت براي كسي نتپيده بود ، ديگر براي جيران مي تپيد. يك روز بالاخره دل به دريا زد. خودش هم ندانست چرا آنروز زودتر از هميشه گله را به روستا برد. هميشه آفتاب كه غروب مي كرد ، گله را وارد روستا مي كرد. تا به آخر روستا برسد ، همه مي آمدند و گوسفندان خود را تحويل مي گرفتند . اما آنروز هنوز لحظاتي به غروب آفتاب مانده بود كه با گله وارد روستا شده بود. از همان خانة اول ، همه را يكي يكي صدا كرده بود و گوسفندان را تحويلشان داده بود.
هر چند كه همه مي دانستند بي موقع است اما كسي به صرافت اين نيفتاده بود كه بداند چرا مختار آن روز گله را زودتر از صحرا برگردانده بود.
همه آمدند و گوسفندان خودشان را تحويل گرفتند. تنها دو گوسفند مادر پير جيران مانده بود. مختار آنها را هي كرد به سمت خانة آنها.
وقتي كولون در را زد ، مثل هميشه مادر پيرش در را باز كرد.
ـ بيبي دورسون ! گوسفندهايتان را آوردم.
از بس هول بود ، يادش رفت سلام بدهد. گوسفندها را به داخل حياط راند و همانجا دم در ايستاد. با آن حس و حالي كه داشت ، شرم مي كرد تو چشم مادر پير جيران نگاه كند. سرش را خم كرده بود پائين.
پيرزن انگار كه فهميده باشد ، با مهرباني گفت : «حتم خسته اي. بيا تو.»
مختار رفت داخل و در را پشت سرش بست. پيرزن داشت از مادر و پدر مختار ميگفت. داشت مي گفت كه چقدر آدمهاي خوبي بودند. داشت از خوبي هايشان مي گفت. آخر هر جمله هم آهي مي كشيد و مرتب تكرار مي كرد : «خدا بيامرزدشان» .
ـ هر دو روز يكبار با هم قرار مي گذاشتيم. يك عالمه لباسهاي چرك را جمع ميكرديم و با هم ميرفتيم لب جوي آب. مي شستيم و خيس خيس مي گذاشتيم توي سبد و سبد را مي گذاشتيم روي سر و مي آورديم خانه.
مختار مي دانست در بارة چه كسي حرف مي زند اما بيشتر حواسش به حرفهايي بود كه تا آنوقت صد بار مرور كرده بود و آنروز بايد به پيرزن و جيران مي گفت. وقتي هم نشست روي ايوان و تكيه به ديوار كاه گلي خانه كرد ، نمي دانست از كجا بايد شروع كند. پيرزن كه يكريز داشت حرف مي زد ، فهميد كه گوش نمي دهد. چون به سؤالي كه كرده بود ، جوابي نشنيد.
ـ مختار!
ـ بله.
ـ پرسيدم شام كه نخوردهاي ؟
ـ نه. من اشتها ندارم.
بعد پرسيد: «راستي جيران را نميبينم؟»
پيرزن انگار كه فهميده باشد ، لبخند كمرنگي زد. اما مختار نفهميد كه پيرزن چيزي بو برده است. گفت: «بزغاله بزرگ مي شود؟»
پيرزن گفت: «هم بزغاله بزرگ مي شود و هم جيران»
آهي كشيد. ادامه داد: « انگار نه انگار كه 40 سالش است. عقلش قد يك بچه است. مثل دختربچه ها با بزغاله بازي مي كند. تر و خشكش مي كند.»
مختار فكر كرد بهترين فرصت است كه حرفش را بزند. پرسيد: « راستي؛ عروسي نمي كند؟»
پيرزن باز هم لبخند كمرنگي زد. گفت: « نه.»
گفت: « همه مي دانند. مگر تو نمي داني كه نبايد ازدواج كند؟»
مختار هم مثل بقية مردم روستا مي دانست كه جيران نبايد شوهر كند. از همان روزي كه افتاده بود توي چاه ، طبيب گفته بود كه نبايد ازدواج كند.
مختار گفت : «مي دانم. ولي…»
پيرزن گفت: «كاشكي همان روز قلم پاهام مي شكستند و من نمي رفتم از چاه زمينهاي كدخدا آب بياورم. خيلي وروجك بود اين جيران. كاشكي اين را با خودم نميبردم لب چاه. »
پيرزن داشت مرتب « اي كاش اي كاش » مي كرد و خودش را سرزنش مي كرد.
مختار گفت: «اتفاق براي همه مي افتد. اگر آن روز جيران را با خودت نبرده بودي ، شايد اتفاق ديگري برايش مي افتاد.»
پيرزن گفت: « درسته. اما هر اتفاقي هم كه مي افتاد ، از افتادن توي چاه كه بدتر نبود. اگر نمي افتاد ، طبيب هم نمي گفت كه نبايد ازدواج كند. آنوقت سالها پيش از اين ، او هم مي رفت سر زندگي و من هم سر پيري دلم را با نوههايم خوش مي كردم.»
مختار گفت: «طبيب كه نگفته نبايد ازدواج كند. مگر اين را گفته؟»
پيرزن گفت: «طبيب همين را گفت. گفت كه نبايد ازدواج كند و اگر هم كرد نبايد بچه دار بشود.»
مختار گفت: «پس گفت مي تواند ازدواج كند. بچه كه مهم نيست.»
پيرزن گفت: «همة مردها بچه مي خواهند. آنهم از نوع پسر.»
مختار فكر كرد فرصتي كه به دنبالش بود ، همين الان است. گفت:« همه نه.»
پيرزن نفهميد و يا نشنيد مختار چه گفت. شروع كرد به اينكه در بارة شوهر خدا بيامرزش حرف بزند كه چقدر پسر مي خواست و آخر سر هم خدا همان جيران را بهش داد.
مختار گفت : « پدر جيران و خيلي از مردهاي اين روستا شايد به خاطر اين ازدواج كنند كه بچه مي خواهند ، آنهم از نوع پسر. اما همه اين جوري نيستند.»
گويا پيرزن هنوز هم سعي نكرده بود بفهمد منظور مختار چيست و چرا اين گونه مي گويد. داشت حرف خودش را مي زد. گفت: «همه دختر دارند، ما هم داريم. خدا همين يكي را به من داد. اما اين هم شد آئينة دق»
مختار پريد تو حرفش. گفت: «اما من بچه نمي خواهم. پسر هم نمي خواهم.»
پيرزن گفت: «خب»
مختار گفت: «كاش كسي را داشتم كه مي آمد خواستگاري.»
پيرزن به فكرش هم خطور نمي كرد كه مختار دارد از جيران خواستگاري مي كند. گفت: «من كه نمردم. فكر كن من مادرت هستم. تو نشانياش را بگو تا بروم»
مختار گفت : «جيران»!
فقط همين را گفت. حتي نگفت كه جيران را مي خواهد. نگفت كه دلش پيش جيران است و مي خواهد با او زندگي كند.
پيرزن تازه فهميد كه مختار چه حرفي در دل دارد و چه مطلبي مي خواهد بگويد. اما فكر كرد شايد اشتباه فهميده است. فقط پرسيد: « جيران ؟»
اين نخستين باري بود كه كسي از جيرانش خواستگاري مي كرد. گفت : «اما….»
مختار فهميد كه مي خواهد چه بگويد. نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. گفت : «گفتم كه ؛ من بچه نميخواهم. فقط جيران را مي خواهم.»
بعد هم سرش را پائين انداخت و مظلومانه گفت : «البته اگر شما موافق باشيد.»
پيرزن ندانست كه بايد از اين حرف خوشحال باشد يا غمگين. اولين بار بود كه كسي از جيران خواستگاري مي كرد. گفت: «نميدانم بايد چه بگويم. تو هم بايد بالاخره سروسامان بگيري.»
مختار سرش را پائين انداخته بود و از شرمي كه داشت ، عرق مي ريخت. گفت: «من كسي را در اين دنيا ندارم. غير از اين ني هفت بند و چوب ، هيچ ندارم.»
پيرزن با ديدن عرقي كه بر پيشاني مختار نشسته بود ، لبخندي زد. گفت: «تو همه چيز داري. هر آنچه ديگران دارند ، تو بيشتر داري.»
بعد ادامه داد: «من حرفي ندارم. اما جيران بچه نيست تا من برايش تصميم بگيرم. 40 سال دارد. برو و از خودش بپرس»
مختار بلند شد و رفت سراغ جيران. جيران نشسته بود پشت دار قالي و داشت در آئينه ، به غروب جواني خود نگاه مي كرد. وقتي مختار را ديد ، آئينه را مخفي كرد.
مختار ندانست بايد از كجا شروع كند. كنار دار قالي نشست . گفت: « با بيبي دورسون صحبت كردهام. نظري نداشت. گفت از تو سؤال كنم.»
جيران پرسيد: « در بارة چي ؟»
مختار سرش را انداخت پائين تا شرم جيران را نبيند. پرسيد: « زن من مي شي ؟»
چيزي توي چهرة جيران شكست. از حرفي كه شنيد، ابتدا جا خورد. بعد خندهاي كوتاه كرد. پرسيد: «من؟»
خودش هم نفهميد كه اين سؤال را از خودش كرده بود يا از مختار. مختار دوباره تكرار كرد: «زن من ميشي ؟»
جيران ساكت ماند و چيزي نگفت. سرش را برگرداند و دوباره با كلافهاي رنگي بازي كرد. مختار همانطور كه سرش پائين بود، گفت كه مي داند طبيب چه گفته و گفت كه بچه نمي خواهد و از دنيا هيچ ندارد. بعد هم منتظر ماند كه جيران حرف بزند.
جيران ساكت بود. حرفي نمي زد. بعد بلند شد و رفت سراغ طاقچه و كتابي را كه آنجا بود ، برداشت و دوباره نشست پشت دار قالي. آنرا ورق زد و گفت : « چه روزي دنيا آمدهاي ؟»
مختار يادش نميآمد چه روزي به دنيا آمده است. تا آنروز هيچوقت به صرافت اين هم نيفتاده بود كه بداند چه روزي به دنيا آمده است.
گفت: « نميدانم.»
گفت: « براي چه اين را بايد بدانم؟»
جيران گفت: « هر دختري حق دارد بداند كسي كه به خواستگارياش مي آيد چه روزي به دنيا آمده. من هم مي خواهم بدانم.»
مختار گفت: «نمي دانم چه روزي؛ فقط سالم را مي دانم. سال ميمون»
جيران گفت: «اين خوب است. اما كافي نيست.»
بعد كتاب را نشانش داد و گفت: «در اين كتاب خصوصيات اخلاقي آدمها نوشته شده. سال ، ماه و هر روزي كه متولد شدهاند. »
مختار تعجب كرد. گفت: «عجب!»
سواد نداشت. نمي دانست. غمي كهنه به سراغ مختار آمد. سعي كرد به ياد بياورد.
«مختار، مختار، مختار…»
چند بار در ذهنش خود را به نام صدا زد تا شايد به يادش بيايد از كي او را به اين اسم مي نامند و چه كساني براي اولين بار او را به اين نام صدا مي كردهاند. هيچ يادش نيامد.
جيران گفت: «شناسنامه هم نداري لابد؟»
مختار گفت: «نه ؛ ندارم.»
بعد گفت : «در اين روستا خيليها كه سن و سال مرا دارند، شناسنامه ندارند. من هم يكي از آنها. كسي را نداشتم كه برايم شناسنامه بگيرد. خودت كه مي داني.»
جيران اين را مي دانست. مي دانست بيشتر مردهاي روستا كه سن و سال مختار را داشتند، شناسنامه ندارند.
مختار گفت: «اگر داشتم ، ميبردندم اجباري. يادت كه نرفته پسر كل تاقان را كه ژاندارمها بيست سال پيش ريختند اينجا و به زور بردند.»
جيران گفت: «مي خواهم بدانم چه روزي به دنيا آمدهاي. بايد بدانم چه خصوصياتي داري. »
و كتاب را تكان داد كه يعني از آن كتاب بايد بداند.
بند ششم
آنروز جيران «نه» نگفته بود، «آره» هم نگفته بود. گفته بود روز تولدش را ميخواهد بداند. ديگر همه روستا ميدانستند كه مختار نميداند چه وقت دنيا آمده است. خودش نمي دانست. كسي هم نبود كه بداند. كسي را هم نداشت كه بداند. مادر و پدرش اگر زنده بودند، شايد مي توانستند به او بگويند كه چه روزي دنيا آمده ، اما آنها هم نبودند. انگار كه خودش را گم كرده باشد، به هر كس كه مي رسيد، سراغ روز تولدش را ميگرفت.
حالا ديگر اين موضوع ، شده بود نقل مجلس مغازه كل تاقان.
كسي گفته بود: « به گمانم اول زمستان بود.»
ـ نه. آنوقت اسمش را مي گذاشتند «قارياغدي» نه مختار.
ـ به گمانم وقتي خدابيامرز ارازبيبي ، حاجي شد و از مكه آمد ، مختار به دنيا آمد.
ـ نه. اسمش كه «حاجيگلدي» نيست.
ـ شايد اوايل بهار باشد.
ـ اين هم نيست. چون اسمش را مي گذاشتند «نوروزقلي».
مختار فكر كرده بود اي كاش اسمش چيزي مثل اين اسمها بود. بعد از همة كشمكشها و بحثها ، همه از مختار مي خواستند كه برايشان ني بزند. او هم مينواخت و هر بار سوزناكتر از دفعات قبل.
نواي غمگين ني مختار ، آن شبها همه را به ياد غصهاي مي انداخت كه از قصهاي به ياد داشتند. قصه غريبي كه عاشق شده بود و غصه مي خورد. غصهاي كه اكنون در قلب مختار هم لانه كرده بود و او فكر ميكرد كسي جز خودش ، ني هفت بند، جيران و مادرش از آن خبر ندارند.
بند هفتم
مختار مي خواست بگويد : «همه چيز تمام شد.» اما پشيمان شد و لبش را گزيد.
جيران روي دار قالي نشسته بود و داشت مي بافت. مادرش هم نشسته بود و كلاف را ميتابيد. مختار گفت :«كسي يادش نيست. از همه پرسيدم.»
جيران داشت گره ها را تند و تند مي بافت. هيچ نمي گفت. انگار قفلي بر دهانش زده بودند و كليدش را هم انداخته بودند جايي كه هيچوقت نمي شد پيدايش كرد.
مختار پرسيد: «حالا ميگي چكار كنم؟»
مادر جيران لبخندي زد. گفت: «كسي نمي داند . اما من مي دانم. »
بعد گفت: « من و مادر خدا بيامرزت توي روستاي بالايي بوديم. تو همانجا دنيا آمدي. دو سالت كه شد او به اين روستا آمد. بعد هم من آمدم.»
مختار گفت: «پس مي داني كي به دنيا آمدهام؟»
پيرزن گفت: « ميدانم. خوب هم مي دانم. تو كه رفتي ، جيران از من پرسيد. به او هم گفته ام تو كي به دنيا آمدهاي. درست اولين روزهاي دروي پنبه بود. داشتيم در زمينهاي ارباب پنبه مي چيديم كه مادرت با آن حال و روز براي ما بقچه ناهار را آورد. همانجا دردش گرفت. سوار قاطر كرديم و رسانديمش خانه. يادم نمي رود.»
مختار لبخندي زد و چشم به جيران دوخت. جيران گره روسرياش را محكم كرد و اشاره به كتاب روي طاقچه كرد. گفت: « خواندم. »
مختار گفت: «خب.»
گفت: «حالا نظرت چي هست؟»
پيرزن بلند شد و براي آوردن قوري چاي از اتاق بيرون رفت. مختار صدايش را پائين آورد و پرسيد: «زن من مي شي؟»
جيران صورتش را كه گل انداخته بود، برگرداند به سمت دار قالي. پرسيد: «من قارچهاي صحرايي را دوست دارم. تو چي؟»
مختار گفت: «من هم دوست دارم.»
جيران پرسيد: «براي من ميآوري؟»
مختار گفت: «الان زمان بيرون آمدن قارچ نيست.»
جيران پرسيد: «كي در ميآيد؟»
مختار گفت: «وقتي رعد بغرد و باران بيايد.»
جيران گفت: «تا آنزمان صبر مي كنيم. تا آنوقت اين قالي را هم تمام مي كنم. زمان خوبي است. »
مختار حتي لرز صداي جيران را هم فهميد. لبخندي زد. گفت : «باشد. تا وقتي تو قالي را تمام كني ، من هم بزغاله را بزرگ مي كنم. بزغاله را تا آنوقت به من بسپار.»
جيران سرش را به علامت تأئيد تكان داد و گفت: « اوهوم. باشد.»
مختار با خوشحالي بلند شد. بايد بزغاله جيران را برميداشت و با اين اميد كه صداي غرش آسمان را بشنود و قارچها را ببيند كه از دل زمين بيرون آمدهاند ، كلة سحر با گله به صحرا مي زد.
نويسنده : يوسف قوجق
احکام قربانی
راه اندازي سايت خبري تركمن هاي ايران
عاقبت گوك تركها چه شد ؟ - قسمت 5
هفت بند عشق
مجله ميراث ، شماره 15 منتشر شد!
دانلود آهنگ هاي تركمني سري 2
زنان در موسیقی فولکلور و محلی
ده شاخه اجتماع گوك ترك غربي - قسمت 4
زندگینامه محمد ولی کمینه
حکایت برصیصای عابد و ابلیس
زنجیر عشق (کمک به دیگران)
حکمت خدا
توضيح المسائل از ديدگاه مذهب حنفي
زندگی نامه کریم قربان نفس
رمضان آمد!
يكي بود يكي نبود !
سه پيرمرد
نجار
راز خوشبختي
قورباغه كر
آخرين شماره فصلنامه ياپراق منتشر شد!
بايزيد بسطامی
جشن لچك
آرامگاهي در فراق يار
بازي شماره 5 - بازي غوشاق آتدي
