صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
خانگي سازي
پست الکترونيک
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين تمامي مطالب
اضافه كردن به علاقه مندي ها
----------------------
ارتباط با ما از طريق ياهو مسنجر
مقالات
مشاهیر ترکمن
تاريخ اوغوزها (تركمن ها)
بازي هاي تركمني
موسیقی ترکمنی
آداب و رسوم تركمن
روایات و حکایات
داستان هاي كوتاه
مطالب جالب و خواندني
معرفي و دانلود كتاب
طنز و كاريكاتور
ویدیو کلیپ ترکمن
آلبوم عکس ترکمن
اخبار کوتاه
براي جستجو واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
لازم به ذکر است این وبلاگ همچنان آمادگی همکاری برای بیان اخبار و فعالیت های کانون فرهنگی مختومقلی فراغی دانشگاه آزاد گرگان را دارد.
مجله تركمني فرهنگي ، علمي ، اجتماعي ميراث آنلاین
" کانون فرهنگی مختومقلی فراغی "
دانشگاه آزاد اسلامي گرگان
بوسیله مترجم آنلاین، شما می توانید تمام صفحات وبلاگ ميراث آنلاين را به 35 زبان دنیا مشاهده نمایید.

اطلاعيه هاي وبلاگ :
كاربر گرامي خوش آمديد!. اميدواريم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد .
براي مشاهده وبلاگ بهتر است از مرورگرهاي IE و Google Chrome استفاده كنيد
برای بهتر شدن وبلاگ حتما نظرات و پيشنهادات خود را با ما در ميان بگذاريد.
با تشکر ـ مدير وبلاگ
موضوع :مقالات
نام و نسب بايزيد بسطامی
ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان (زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان گشود. تولد او به سال 131 هجري ثبت شده و جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.
جز در موارد اندك ، همه عمر در بسطام زيست و در همين شهر در گذشت و خاكجاي او ، از همان روزگار وفاتش همواره زيارتگاه اهل حال بوده و هم اكنون نيز هست . اجماع روايات زندگينامه او ، تقريبا بر اين است كه وي ازدواج نكرده است .
خويشان بايزيد بسطامی
بموجب روايت سهلکي ، بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله، وي برادر ميانه بود. برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده مي شد. بعدها برادر زاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار مي بست و در تکريم بايزيد بسيار مي کوشيد.
احوال و اسرار بايزيد بسطامی
به روايت سهلکي، بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان مي داشت، پيش اين برادر زاده خويش آشکار مي کرد. مي گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور مي برم که هيچ کس را اهل آن نديدم که با وي گويم. هنگام وفات بايزيد، ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست. ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.
بايزيد بسطامی و امام جعفر صادق
هم به دليل تقدم زماني و هم به دليل جسارت روحي و پيشاهنگ بودن در عرصه تجارب روحي مرتبط با الهيات عرفاني ، بايزيد در ميان عارفان اسلام و ايران جايگاهي دارد كه بي گمان در طول قرون و اعصار منحصر به فرد باقي مانده است.
همه عارفان عصر او ، امثال ذوالنون مصري و سهل بن عبدالله تستري و يحيي بن معاذ رازي و احمد بن خضرويه بلخي به عظمت مقام او اعتراف داشته اند و پس از مرگش همه بزرگان ، امثال جنيد و شبلي تا ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابوالخير تا محمد غزالي و عين القضات و عطار تا شمس تبريزي و جلال الدين مولوي ، همه و همه از شيفتگان او بوده اند . در تمام متون عرفاني نام او با احترامي ويژه ، همواره تكرار شده است . مزارش در مجاورت مزار محمد بن جفعر بن صادق (ع) مي باشد و در طول تاريخ يكي از زيارتگاه هاي خداوندان معني و اصحاب حال بوده است .
خاقاني شاعر بزرگ تاريخ ادب ما ، كه در ناحيه غربي ايران بزرگ و در شروان زيسته است ، شوق زيارت خراسان را در بسياري از شاهكارهاي خود بيان داشته است . در ميان چيزهايي كه عامل شيفتگي او براي سفر به خراسان بوده است ، در كنار حرم حضرت رضا (ع) ، از زيارت بسطام و خاكجاي بايزيد ياد مي كند .
از قديم بسطام را دروازه خراسان مي شناخته اند و بايزيد و عارفان منطقه بسطام را جزء عارفان خراسان به حساب مي آورده اند .
هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون مي کردند پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم. در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخته است. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نمی باشد.
از تحليل روايات كتاب « النور » مي توان اطمينان حاصل كرد كه :
1) نام و نشان بايزيد و خاندان او چنين بوده است : طيفور بن عيسي بن سروشان .
2) ظاهرا نخستين كسي كه از اين خاندان به اسلام گرويده است همان سروشان نياي او بوده است .
3) نام طيفور در ميان خاندان بايزيد بسيار رايج بوده است . غالبا كنيه اين طيفور ها نيز بايزيد يا ابويزيد بوده است .
4) سرايي كه بايزيد در آن متولد شده است در محله موبدان بسطام بوده است و موبدان نياكان بايزيد بوده اند . اين محله بعد از عرب نشين شدن بسطام به نام مرد عربي كه وافد نام داشته است نامگذاري شده است و به نام محله وافدان خوانده مي شده است و بعدها اين محله را محله بويزيدان مي خوانده اند .
5) بنابر روايتي كه سهلگي از ابوعبدالله داستاني نقل مي كند ، پدر و مادر بايزيد پنج فزرند داشته اند . دو دختر و سه پسر كه پسران عبارتند از آدم ، بايزيد ، علي .
اساتيد بايزيد بسطامی در تصوف
چنين مي ماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته وخرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف مي شد و خود نمي دانست. گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است. قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هزگز نميرد.
نام مقامات كهن بايزيد « النور » ( دفتر روشنايي ) است . بي گمان حكمتي در اين نامگذاري وجود داشته ، همچنانكه مقامات اصلي خرقاني نيز « نور العلم » نام داشته است . اين دو نامگذاري از يك سنت شفاهي كهن سرچشمه مي گيرد . سهروردي شهيد ، يعني شيخ اشراق ، در يكي از نوشته هاي خود بايزيد و خرقاني و حلاج وابوالعباس قصاب آملي را « خميره الخسروانيين » يعني استمرار حكمت خسرواني ايراني مي داند .
در سرايي كه بايزيد در آن متولد شده بود ، مردي از خويشاوندان او بود كه او را معلم زريگران مي گفتند . از وي حكايت كردند كه روزي اعرابيي ، در آن سرا مهمان شد و او به آن اعرابي گفت : مثل اين است كه چيز حرامي نوشيده اي ، به اين سرا وارد نشو زيرا كه سراي نياكان است و جايگاه گزيدگان . چيزي خواهي ديد كه تاب آن نداري . از قضاي الهي وي يك شب مست بدان سرا وارد شد و در آن خوابيد . چون سحر شد ، خود را برهنه يافت و آنچه به تن داشت و همه اسباب خانه را سوخته ديد . چون صبح شد ، معلم را صدا كرد كه لباسي براي او بياورد تا بپوشد . آنگاه بدان چه ديده بود اقرار كرد و توبه كرد و از بيم عذاب و عقابي كه ديده بود ، از آن خانه به خانه ديگري نقل مكان كرد.
وفات بايزيد بسطامی
سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات، سال 261 هجري را درست تر پنداشته اند.
از شيخ المشايخ روايت شده كه مي گفت هيچ كسي از مرگ بايزيد خبردار نشد . اما او به يكي از شاگردان خود كه نامش عبدالله پونابادي بود ، اشاره كرده بود . وقتي او به ديدار بايزيد آمده بود و مي خواست كه ديار خود بازگردد و اجازه رفتن خواست . بايزيد به او گفت : « نرو ! تا نماز جنازه اي را بگزاري » و آن مرد مي دانست كه بايزيد راست مي گويد و از سر حرمت خواستار دانستن علت آن نشد . چون صبح دم شد ، آن جنازه ، جنازه بايزيد بود !
* حكايتي از جنيد بن محمد ، اين است كه گفت ابوموسي ذبيلي گفت نزد بايزيد شدم و در برابر او آبي ايستاده ديدم كه مي تپيد . بايزيد مرا گفت : « دراي » آنگاه گفت : « مردي از حيا پرسيد » چيزي از دانشِ حيا به او گفتم . گشتي زد و اين چنين كه مي بيني ، بگداخت .
* وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است. به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي.
* زرتشتي ايي با بايزيد همسايه بود. يکشب کودک وي مي گريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و تحسين ياد کرد. همين مايه شفقت بايزيد اين خانواده زرتشتي را سرانجام به اسلام رهنمون شد.
* يک بار نيز بايزيد به نماز مي رفت و روز جمعه بود. باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اينباره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از مالك ديوار حلالي بخواهم و اين، از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و مي گويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد.
* گويند روزی شخصی بحضور سلطان بايزيد آمده و گفت: که قربانت شوم يا سلطان اين تسبيح که در دست داشته و دارم به تعداد يکهزار دانه دارد و خواهش می نمايم تا مرا رهنمائی نماييد که روزانه چند مرتبه خداوند بزرگ را ياد نمايم؟ جناب مبارک بايزید گفت: که روزانه به تعداد پنج مرتبه خداوند را ياد کن. آن مرد باز هم سوال نمود که قربانت شوم من می گويم که خداوند بزرگ را روزانه چند هزار مرتبه ياد نمايم شما می گوييد که پنج مرتبه؟ جناب مبارک بايزيد گفت: اگر برايت پنج مرتبه اضافی می نمايد روزانه سه مراتب خداوند بزرگ را ياد بکن. آن مرد پيش خود گفت: که اصلاً جناب مبارک متوجه حرف من نشده باز هم عرض نمود: شما حرف مرا هيچ متوجه نشده ايد در حاليکه در دستم تسبيح يک هزار دانه است که من می خواهم روزانه چندين هزار مرتبه خداوند بزرگ را ياد نمايم و شما می گوييد که سه مرتبه؟ سلطان بايزيد فرمود: اگر روزانه سه مرتبه هم بتو مشکل است پس در آنصورت يک مرتبه در روز خدواند متعال را ياد کن. آن مرد گفت: قربانت شوم ببين که من چه می گويم و شما مرا چگونه راهنمائی می نماييد؟ در همين موقع حضرت بسطامی سخت جلالی شده و گفت: ای مرد رياکار پس حالا بزبان بايزيد بگو که يا الله! زمانيکه آنمرد رياکار بزبان آن مبارک يا الله می گويد بقدرت خداوند متعال دفعتاً جان بحق داده خاکستر گرديد و محو گشت.
* نقل است که در راه شتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود.کسی گفت: بيچاره آن شتر که بار بسيار است بر او و اين ظلمی تمام است. بايزيد چون اين سخن به کرات از او بشنود گفت: ای جوانمرد ! بردارنده بار شتر نيست. فرو نگريست تا بار بر پشت شتر هست؟ بار به يک بدست از پشت شتر برتر ديد و او را از گرانی هيچ خبر نبود. گفت: سبحان الله! چه عجب کاريست. بايزيد گفت: اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز کنيد و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه بايد کرد؟
* نقل است که چون از مکه مي آمد به همدان رسيد تخم معصفر خريده بود. اندکی از او بسر آمد برخرقه بست. چون به بسطام رسيد يادش آمد خرقه بگشاد مورچه ای از آنجا بدر آمد. گفت: ايشان از جايگاه خويش آواره کردم برخاست و ايشان را به همدان برد. آنجا که خانه ايشان بود بنهاد تا کسی که در التعظيم لامرالله به غايت نبود الشفقة علی خلق الله تا بدين حد نبود.
در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد ، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به اعجاب و تحسين وا مي داشت. عامه مسلمانان به اين زاهد بيش از فقهاء و مشايخ اعتقاد مي ورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد من طاقت آن را ندارم و اگر آنست که شما بکار مي داريد طالب آن نيستم!
بايزيد بسطامی در تذكرة الاولياء
آن خليفه الهی، آن دعامه نامتناهی، آن سلطان العارفين، آن حجة الخلايق اجمعين، آن پخته جهان ناکامی، شيخ بايزيد بسطامی رحمة الله عليه، اکبر مشايخ و اعظم اولياء بود و حجت خدای بود و خليفه بحق بود و قطب عالم بود و مرجع اوتاد و رياضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقايق نظری نافذ و جدی بليغ داشت و دايم در مقام قرب و هيبت بود. غرقه انس و محبت بود و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت و روايات او در احاديث عالی بود و پيش از او کسی را در معانی طريقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در اين شيوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشيده نيست تا به حدی که جنيد گفت: بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است در ميان ملائکه. و هم او گفت: نهايت ميدان جمله روندگان که به توحيد روانند بدايت ميدان اين خراسانی است.
جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند. دليل بر اين سخن آن است که بايزيد می گويد: دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد.
شيخ ابوسعيد ابوالخير رحمة الله عليه می گويد: هژده هزار عالم از بايزيد پر میبينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعنی آنچه بايزيد است در حق محو است. جد وی گبر بود و از بزرگان بسطام يکی پدر وی بود. واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر. چنانکه مادرش نقل کند: هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی تو در شکم من در تپيدن آمدی و قرار نگرفتی تا باز انداختمی. و مصداق اين سخن آن است که از شيخ پرسيدند که مرد را در اين طريق چه بهتر؟ گفت: دولت مادر زاد. گفتند: اگر نبود؟ گفت: تنی توانا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: دلی دانا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: چشمی بينا. گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگ مفاجات.
با او ، به او ، بي خويش ، نجوا كردم
وين قطره را داراي دريا كردم
در بي زمان و بي مكان و بي من ،
همراه عشقِ او ، سفرها كردم
چون گم شدم از خويش ، در بي خويشي ،
گم كرده هاي خويش پيدا كردم
بر شهپر شَطّاحي و شيدايي
تا قاف رفتم ، صيدِ عنقا كردم
صيد و شكاري اين چنين را ، صد شكر ،
گاهي نهان ، گاه آشكارا كردم
از بايزيدم اين سخن الهام است
كز سُرمه او ديده بينا كردم
منابع :
كتاب دفتر روشنايي ، محمد رضا شفيعي كدكني
سایت فرهنگسرا
هفت بند عشق
مجله ميراث ، شماره 15 منتشر شد!
دانلود آهنگ هاي تركمني سري 2
زنان در موسیقی فولکلور و محلی
ده شاخه اجتماع گوك ترك غربي - قسمت 4
زندگینامه محمد ولی کمینه
حکایت برصیصای عابد و ابلیس
زنجیر عشق (کمک به دیگران)
حکمت خدا
توضيح المسائل از ديدگاه مذهب حنفي
زندگی نامه کریم قربان نفس
رمضان آمد!
يكي بود يكي نبود !
سه پيرمرد
نجار
راز خوشبختي
قورباغه كر
آخرين شماره فصلنامه ياپراق منتشر شد!
بايزيد بسطامی
جشن لچك
آرامگاهي در فراق يار
بازي شماره 5 - بازي غوشاق آتدي
لأله ، غمنامه دختران دشت
بازي شماره 4 ـ پلله م باشي ( چورله ن ـ چورريگ ـ اوينام كسسير )
پيشينه و آئين نوروز در دنياي ترك
