صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
خانگي سازي
پست الکترونيک
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين تمامي مطالب
اضافه كردن به علاقه مندي ها
----------------------
ارتباط با ما از طريق ياهو مسنجر
مقالات
مشاهیر ترکمن
تاريخ اوغوزها (تركمن ها)
بازي هاي تركمني
موسیقی ترکمنی
آداب و رسوم تركمن
روایات و حکایات
داستان هاي كوتاه
مطالب جالب و خواندني
معرفي و دانلود كتاب
طنز و كاريكاتور
ویدیو کلیپ ترکمن
آلبوم عکس ترکمن
اخبار کوتاه
براي جستجو واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
لازم به ذکر است این وبلاگ همچنان آمادگی همکاری برای بیان اخبار و فعالیت های کانون فرهنگی مختومقلی فراغی دانشگاه آزاد گرگان را دارد.
مجله تركمني فرهنگي ، علمي ، اجتماعي ميراث آنلاین
" کانون فرهنگی مختومقلی فراغی "
دانشگاه آزاد اسلامي گرگان
بوسیله مترجم آنلاین، شما می توانید تمام صفحات وبلاگ ميراث آنلاين را به 35 زبان دنیا مشاهده نمایید.

اطلاعيه هاي وبلاگ :
كاربر گرامي خوش آمديد!. اميدواريم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد .
براي مشاهده وبلاگ بهتر است از مرورگرهاي IE و Google Chrome استفاده كنيد
برای بهتر شدن وبلاگ حتما نظرات و پيشنهادات خود را با ما در ميان بگذاريد.
با تشکر ـ مدير وبلاگ
:: هفت بند عشق
موضوع :داستان هاي كوتاه
هفت بند عشق داستان عشق يك چوپان به دختري روستايي است كه استاد عاليقدر و دوست گرامي آقاي يوسف قوجق ( مدير مسئول فصلنامه بين المللي ياپراق ) برايمان ارسال نموده اند . ضمن تشكر و قدرداني از اين ايشان ، ديگر دوستان نيز مي توانند مطالب خود را براي چاپ در مجله و همچنين قرار گرفتن در وبلاگ برايمان ايميل كنند تا در اسرع وقت به اطلاع عموم برسد . و اما داستان .....
بند اول
از وقتي مختار به دنبال دانستن روز تولدش مي گشت ، همه از جيك و پيك كارش سر در آورده بودند. همه فهميده بودند او براي چه كاري به دنبال روز تولدش ميگردد. ديگر همه مي دانستند كه مختار عاشق جيران است و جيران هم بوي عشق را مثل بوي همة گلبرگ هاي دنيا با دماغش حس كرده بود.
بند دوم
كسي نمي دانست مختار چرا ناگهان تصميم به ازدواج گرفته بود. اما مختار ميدانست . مي دانست كي اين تصميم را گرفته است. جيران را هميشه در روستا مي ديد ، اما از همان روزي كه گوسفند مادر جيران زائيده بود و او رفته بود تا بزغاله را به مادر جيران بدهد ، جيران را هم ديده بود. ديده بود كه روسري اش را دور موهاي بافته اش بسته و با عروسكش بازي مي كرد. مختار ابتدا نفهميده بود او خود جيران است. فكر كرده بود اشتباه مي كند. فكر كرده بود شايد يكي از دختربچه هاي روستاست كه به آنجا آمده و دارد با عروسك بازي مي كند. اما وقتي بزغاله را در حياط به زمين گذاشت ، ديده بود كه جيران عروسك را گذاشته بود زمين و سريع دويده بود به سمت بزغاله و بغلش كرده بود و نازش كرده بود. با شوق گفته بود : «چه نازه اين . بزرگش ميكنم. مال من است. به كسي نمي دهمش»
مختار برق چشمان جيران را هم ديده بود.....
براي خواندن كامل داستان بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
موضوع :داستان هاي كوتاه
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
براي خواندن كامل بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: حکمت خدا
موضوع :داستان هاي كوتاه
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
براي خواندن كامل بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
موضوع :داستان هاي كوتاه
يك سقا در هند ، دو كوزه بزرگ داشت كه هر كدام از آنها را از يك سر ميله اي آويزان مي كرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يكي از كوزه ها شكافي وجود داشت . بنابراين در حالي كه كوزه سالم ، هميشه حداكثر مقدار آب ممكن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، كوزه شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد.
براي مدت دو سال ، اين كار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يك كوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميكرد. موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود.
اما كوزه شكسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در كنار رودخانه ، كوزه شكسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي كنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ ....
براي خواندن كامل بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: سه پيرمرد
موضوع :داستان هاي كوتاه
خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد......
براي خواندن كامل بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: نجار
موضوع :داستان هاي كوتاه
نجار پيري بود مي خواست بازنشسته شود. او به کارفرمايش گفت که مي خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگي بي دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اينکه ديد کارگر خوبش مي خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پير خواست که به عنوان آخرين کار، تنها يک خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به اين کار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده کرد و با بي حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي کار به پايان رسيد، کارفرما براي وارسي خانه آمد.....
براي خواندن كامل داستان بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: راز خوشبختي
موضوع :داستان هاي كوتاه
تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج ميشدند، مردم در گوشهاي گفتگو ميكردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مينواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكيها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد ......
براي خواندن كامل داستانك بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: قورباغه كر
موضوع :داستان هاي كوتاه
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند كه گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ٬ به زودي خواهيد مرد .
بالاخره يكي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر .....
براي خواندن كامل داستانك بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: فايده قرآن
موضوع :داستان هاي كوتاه
یک پیرمرد امریکایی مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوه های شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند و نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد از او تقلید کند . روزی پسرک پرسید :"پدر بزرگ من سعی می کنم مانند شما قران بخوانم ، اما آن را نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم ! خواندن قران چه فایده ای دارد ؟
براي خواندن كامل داستان بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
:: نيكي و بدي !
موضوع :داستان هاي كوتاه
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود....
براي خواندن كامل داستان بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
احکام قربانی
راه اندازي سايت خبري تركمن هاي ايران
عاقبت گوك تركها چه شد ؟ - قسمت 5
هفت بند عشق
مجله ميراث ، شماره 15 منتشر شد!
دانلود آهنگ هاي تركمني سري 2
زنان در موسیقی فولکلور و محلی
ده شاخه اجتماع گوك ترك غربي - قسمت 4
زندگینامه محمد ولی کمینه
حکایت برصیصای عابد و ابلیس
زنجیر عشق (کمک به دیگران)
حکمت خدا
توضيح المسائل از ديدگاه مذهب حنفي
زندگی نامه کریم قربان نفس
رمضان آمد!
يكي بود يكي نبود !
سه پيرمرد
نجار
راز خوشبختي
قورباغه كر
آخرين شماره فصلنامه ياپراق منتشر شد!
بايزيد بسطامی
جشن لچك
آرامگاهي در فراق يار
بازي شماره 5 - بازي غوشاق آتدي
